تماشاخانه
و تو را ای
اندوه لحظه ساز زندگی ام
تا انتهای وجودم
به کام درکشیده ام
آه
می خواهم که تو را
وا پس زنم
افسوس
نمی توانم
صحنه ی زندگی ام را
به بازی نشسته ای
و من به تماشا
بی هیچ امید و توانی به ترک این تماشاخانه
آه
می خواهم تو را
وا پس زنم
افسوس
نمی توانم