حالا انگار منم با رويايي تازه رويايي خالي از عاشقانه حراف عاشقانه هاي داغ ديروزي نيستم ديگر فصل تو را گفتن ها به آخر آمده انگار روزها و لحظه ها ديگر نه داغ توست نه داغ هيچ توي ديگري من مانده ام ومن با رويايي تازه رويايي كه ديگر عاشق تو نيست تنها به وسوسه ي عشق تو گره خورده پا گرفتن اين رويا را به انتظار مي نشينم گشودن يا ناگشودن اين گره را نيز
هوا پاییزی می شود این خنکا چقدر شبیه سردی تن توست تنی را که نگاههای گداخته ی دیگران آب و از چشمانم جاری کرد آه ؛ این بارانها تویی ببار که پاییز را خوش آورده ای
رو در روی تو روی میز کافه یک فنجان قهوه ؛ بدون شکر لطفا به حرف آمده ام حرفهایی که نمی توان گفت حرفهایی که نمی توان فهماند حرفهایی که فقط و فقط باید به تو گفت به تو چهره ای دل شکسته پشت هاله ای از دود دق دلی هایم را فوت کرده ام با نگاهی خسته و عصبی سر انگشتانم را به همسایگی فرا خوانده ای و من اینگونه طفره رفتنت را هیچ نمی پسندم بی فایده است آخرین جرعه ی فنجانم را سر می کشم و تو را با سرانگشتانت تنها می گذارم
باران که می بارد اینجا با آن خنکای زرد در این روزهای دم کرده به یاد مانده های تشنه از اتفاقات آن روزها را انگار که آب می دهد آه یادش بخیر آن روزها که توی بی چتر را پیش خودم و فقط پیش خودم دختر بارانی نام نهادم دختر بارانی سرمه ی چشمانت را بپا مبادا رد تیره ی اشکهایم روی گونه هایت جا بماند شب است و دانه دانه های درخشان انگار سوسوی دندانهای سپید توست از پس خنده هایی شیطنت آمیز باران می بارد اینجا این واژه ها را به هم دوختن برایم چتر نمی شود دختر بارانی تو بودی خیس بازی از من دیگر گذشته
ساده است گفتن دوستت دارم ساده شاید باید که گفت تا دیر نشده بی خیال هرآنچه که شده یا که خواهد شد چیزی کم نمی شود یا که گم به هیچ جای دنیا و زندگی هم برنمی خورد هرکه هستی باش هرکه هستم باشم هرکجا هستی باش هرکجا هستم باشم تا دیر نشده
دلم عاشقانه می خواهد از آنهایی که وقتی تو را تشنه بودم می نوشتم خواهشی اجابت ناپذیر شرحه ای از آن خمر مالیخولیایی چهره های همه شبیه تو خلاصه شدن جنس زن در وجود تو آه نه ؛ در تصویر تو خرده شیشه های وجود تو بیشتر است تا ؛ زنی دلم عاشقانه می خواهد اما همین یکی را هم نمی توانم تا پایان بگویم بگویم که تو را ... نه تو را دیگر نمی خواهم دلم فقط عاشقانه می خواهد خواسته ای تسکین ناپذیر عادتی اجتناب ناپذیر راست نگفته اند که ترک عادت موجب مرض است ترک تو موجب مرض بود و بازگشت تو دردی بی علاج
با چادری سیاه چهره ای جا افتاده با رفتاری آرام یادگار عبور از مرز سی سال بی خیال هر آنچه در خوابم دیدم و شنیدم تو با آن چادر سیاه در خواب من چه می کنی ؟ تعجب می کنم تعجب