Tuesday, August 18, 2009
در رويايم
تو را با خود تنها مي گذارم
و در خيره ي نگاه ما دو تن
در مي يابم كه تو
مرا بی خود تنها گذارده اي
در بيداريمSaturday, August 01, 2009
گره
حالا انگار منم
با رويايي تازه
رويايي خالي از عاشقانه
حراف عاشقانه هاي داغ ديروزي نيستم ديگر
فصل تو را گفتن ها به آخر آمده انگار
روزها و لحظه ها ديگر نه داغ توست
نه داغ هيچ توي ديگري
من مانده ام ومن
با رويايي تازه
رويايي كه ديگر عاشق تو نيست
تنها به وسوسه ي عشق تو گره خورده
پا گرفتن اين رويا را به انتظار مي نشينم
گشودن يا ناگشودن اين گره را نيز
با رويايي تازه
رويايي خالي از عاشقانه
حراف عاشقانه هاي داغ ديروزي نيستم ديگر
فصل تو را گفتن ها به آخر آمده انگار
روزها و لحظه ها ديگر نه داغ توست
نه داغ هيچ توي ديگري
من مانده ام ومن
با رويايي تازه
رويايي كه ديگر عاشق تو نيست
تنها به وسوسه ي عشق تو گره خورده
پا گرفتن اين رويا را به انتظار مي نشينم
گشودن يا ناگشودن اين گره را نيز
Thursday, July 30, 2009
تازگي و ترس
بي هوا از هوا نازل شدي ؟
مرا به دلدادگي دوباره فرا مي خواني ؟
غمگين نمي شوم
خوشحال هم نه
شايد كمي مغرور
انگشتانم ميان موهاي تعجبم مي رقصند
آه
براي بي خوابي امشب هيچ نقشه اي ندارم
مرا به دلدادگي دوباره فرا مي خواني ؟
غمگين نمي شوم
خوشحال هم نه
شايد كمي مغرور
انگشتانم ميان موهاي تعجبم مي رقصند
آه
براي بي خوابي امشب هيچ نقشه اي ندارم
Tuesday, September 09, 2008
سردی تن تو
هوا پاییزی می شود
این خنکا
چقدر شبیه سردی تن توست
تنی را که نگاههای گداخته ی دیگران آب
و از چشمانم جاری کرد
آه ؛ این بارانها تویی
ببار
که پاییز را خوش آورده ای
این خنکا
چقدر شبیه سردی تن توست
تنی را که نگاههای گداخته ی دیگران آب
و از چشمانم جاری کرد
آه ؛ این بارانها تویی
ببار
که پاییز را خوش آورده ای
Monday, August 25, 2008
بدون شکر لطفا
رو در روی تو
روی میز کافه
یک فنجان قهوه ؛ بدون شکر لطفا
به حرف آمده ام
حرفهایی که نمی توان گفت
حرفهایی که نمی توان فهماند
حرفهایی که فقط و فقط باید به تو گفت
به تو
چهره ای دل شکسته
پشت هاله ای از دود
دق دلی هایم را فوت کرده ام
با نگاهی خسته و عصبی
سر انگشتانم را به همسایگی فرا خوانده ای
و من اینگونه طفره رفتنت را هیچ نمی پسندم
بی فایده است
آخرین جرعه ی فنجانم را سر می کشم
و تو را با سرانگشتانت تنها می گذارم
Saturday, August 09, 2008
باران می بارد اینجا
باران که می بارد اینجا
با آن خنکای زرد
در این روزهای دم کرده
به یاد مانده های تشنه از اتفاقات آن روزها را
انگار که آب می دهد
آه
یادش بخیر آن روزها
که توی بی چتر را
پیش خودم و فقط پیش خودم
دختر بارانی نام نهادم
دختر بارانی
سرمه ی چشمانت را بپا
مبادا رد تیره ی اشکهایم روی گونه هایت جا بماند
شب است و دانه دانه های درخشان
انگار سوسوی دندانهای سپید توست
از پس خنده هایی شیطنت آمیز
باران می بارد اینجا
این واژه ها را به هم دوختن
برایم چتر نمی شود
دختر بارانی تو بودی
خیس بازی از من دیگر گذشته
با آن خنکای زرد
در این روزهای دم کرده
به یاد مانده های تشنه از اتفاقات آن روزها را
انگار که آب می دهد
آه
یادش بخیر آن روزها
که توی بی چتر را
پیش خودم و فقط پیش خودم
دختر بارانی نام نهادم
دختر بارانی
سرمه ی چشمانت را بپا
مبادا رد تیره ی اشکهایم روی گونه هایت جا بماند
شب است و دانه دانه های درخشان
انگار سوسوی دندانهای سپید توست
از پس خنده هایی شیطنت آمیز
باران می بارد اینجا
این واژه ها را به هم دوختن
برایم چتر نمی شود
دختر بارانی تو بودی
خیس بازی از من دیگر گذشته
Sunday, August 03, 2008
تا دیر نشده بگویم
ساده است
گفتن دوستت دارم
ساده
شاید باید که گفت
تا دیر نشده
بی خیال هرآنچه که شده
یا که خواهد شد
چیزی کم نمی شود
یا که گم
به هیچ جای دنیا و زندگی هم برنمی خورد
هرکه هستی باش
هرکه هستم باشم
هرکجا هستی باش
هرکجا هستم باشم
تا دیر نشده
گفتن دوستت دارم
ساده
شاید باید که گفت
تا دیر نشده
بی خیال هرآنچه که شده
یا که خواهد شد
چیزی کم نمی شود
یا که گم
به هیچ جای دنیا و زندگی هم برنمی خورد
هرکه هستی باش
هرکه هستم باشم
هرکجا هستی باش
هرکجا هستم باشم
تا دیر نشده
بگذار حرف ساده را بگویم
دوستت دارم
دوستت دارم
Saturday, August 02, 2008
تو را تشنه بودم
دلم عاشقانه می خواهد
از آنهایی که وقتی تو را تشنه بودم می نوشتم
خواهشی اجابت ناپذیر
شرحه ای از آن خمر مالیخولیایی
چهره های همه شبیه تو
خلاصه شدن جنس زن در وجود تو
آه نه ؛
در تصویر تو
خرده شیشه های وجود تو بیشتر است تا ؛ زنی
دلم عاشقانه می خواهد
اما همین یکی را هم نمی توانم تا پایان بگویم
بگویم که تو را ...
نه
تو را دیگر نمی خواهم
دلم فقط عاشقانه می خواهد
خواسته ای تسکین ناپذیر
عادتی اجتناب ناپذیر
راست نگفته اند که ترک عادت موجب مرض است
ترک تو موجب مرض بود
و بازگشت تو
دردی بی علاج
از آنهایی که وقتی تو را تشنه بودم می نوشتم
خواهشی اجابت ناپذیر
شرحه ای از آن خمر مالیخولیایی
چهره های همه شبیه تو
خلاصه شدن جنس زن در وجود تو
آه نه ؛
در تصویر تو
خرده شیشه های وجود تو بیشتر است تا ؛ زنی
دلم عاشقانه می خواهد
اما همین یکی را هم نمی توانم تا پایان بگویم
بگویم که تو را ...
نه
تو را دیگر نمی خواهم
دلم فقط عاشقانه می خواهد
خواسته ای تسکین ناپذیر
عادتی اجتناب ناپذیر
راست نگفته اند که ترک عادت موجب مرض است
ترک تو موجب مرض بود
و بازگشت تو
دردی بی علاج