ته به ته 

عاشقانه های پیمان مهدوی

Wednesday, January 19, 2005

فهمیدن و ...


تو را آنگونه که باید، دیدن

و آنگونه که باید، اندیشیدن

آنگونه که باید، فهمیدن

و آنگونه که باید، در تو غرق شدن

اینها همه چیزهاییست که وجود داشته

اما هرگز جدی انگاشته نشده

از جانب هیچ کسی جز خود من

و تنها من بودم که،

تنهای تنها، تو را در خودم حل شده دیدم و

فهمیدم

آری، من فهمیدم

فهمیدم و فهمیدم

اما هر کس و ناکسی که از راه رسید، گفت:

چه فایده دارد فهمیدن

فایده دارد، عزیز من

سوز و گداز

مبهوت ماندن

سکوت

دیدن و شنیدن و رفتن

و شاید هم گاهی خسته، ماندن

به این دنیای آبکی خندیدن

و برای این زندگی خاکستری، گریستن

همیشه مشغول بودن به اماها و اگرها

بلا تکلیف ماندن

و از زندگی سیر بودن

و در حسرت لقمه ای مرگ ماندن

آری فایده دارد

فهمیدن

فهمیدن و فهمیدن و بی تو ماندن

آه

تا کی

سوختن و تمام نشدن

Thursday, January 13, 2005

گذشته ...؟


دیگر گذشته

گفتن دوستت دارم

دیگر گذشته

تو را خواستن

دیگر گذشته

تو را داشتن

دیگر گذشته

تو را حسرت کشیدن

تنها چیزیست

که هرگز گذشتنی نیست

Monday, January 10, 2005

نمی توانم


نمی توان تو را فراموش کرد

لبهایت را نمی توان فراموش کرد

خنده هایت را نمی توان فراموش کرد

موهایت را نمی توان فراموش کرد

نه

نمی توانم از تو درگذرم

در گذشتن از تو برایم عین مرگ است

من مرگ را هزاران بار و به اندازه ی تمام موهای تو

دیده ام، چشیده ام و به جان خریده ام

نداشتن تو عین مرگیست که من همواره با آن دست به گریبانم

آری نمی توانم از تو درگذرم

موهای تو را نمی توانم نادیده بگیرم

من نمی توانم تن به مرگ بسپارم

تو، در تمام وجودم جریان داری

در تمام حرفهایم، در تمام نوشته هایم، در تمام نفسهایم

از دور می بوسمت

از دور صدای نفسهایت را می شنوم

و چه دلنواز است

درآمیختن صدای نفسهای تو و من با هم

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _


شوکران شیرین من
تو را تا ته، سر می کشم
هرچه پیش خواهد آمد
بگذار بیاید
باکی نیست
گران تر از تو
هیچ نیست، هیچ
آری ، عشق گرانبهای من!

« به باغبان گفته ام که آن گل آفتابگردان را بپاید.
گل زرد ما میوه های شور خواهد داد.»... (نادر ابراهیمی، بار دیگر شهری که دوست می داشتم)