ته به ته 

عاشقانه های پیمان مهدوی

Monday, August 25, 2008

بدون شکر لطفا



رو در روی تو
روی میز کافه
یک فنجان قهوه ؛ بدون شکر لطفا
به حرف آمده ام
حرفهایی که نمی توان گفت
حرفهایی که نمی توان فهماند
حرفهایی که فقط و فقط باید به تو گفت
به تو
چهره ای دل شکسته
پشت هاله ای از دود
دق دلی هایم را فوت کرده ام
با نگاهی خسته و عصبی
سر انگشتانم را به همسایگی فرا خوانده ای
و من اینگونه طفره رفتنت را هیچ نمی پسندم
بی فایده است
آخرین جرعه ی فنجانم را سر می کشم
و تو را با سرانگشتانت تنها می گذارم

Saturday, August 09, 2008

باران می بارد اینجا


باران که می بارد اینجا
با آن خنکای زرد
در این روزهای دم کرده
به یاد مانده های تشنه از اتفاقات آن روزها را
انگار که آب می دهد
آه
یادش بخیر آن روزها
که توی بی چتر را
پیش خودم و فقط پیش خودم
دختر بارانی نام نهادم
دختر بارانی
سرمه ی چشمانت را بپا
مبادا رد تیره ی اشکهایم روی گونه هایت جا بماند
شب است و دانه دانه های درخشان
انگار سوسوی دندانهای سپید توست
از پس خنده هایی شیطنت آمیز
باران می بارد اینجا
این واژه ها را به هم دوختن
برایم چتر نمی شود
دختر بارانی تو بودی
خیس بازی از من دیگر گذشته

Sunday, August 03, 2008

تا دیر نشده بگویم


ساده است
گفتن دوستت دارم
ساده
شاید باید که گفت
تا دیر نشده
بی خیال هرآنچه که شده
یا که خواهد شد
چیزی کم نمی شود
یا که گم
به هیچ جای دنیا و زندگی هم برنمی خورد
هرکه هستی باش
هرکه هستم باشم
هرکجا هستی باش
هرکجا هستم باشم
تا دیر نشده
بگذار حرف ساده را بگویم
دوستت دارم

Saturday, August 02, 2008

تو را تشنه بودم


دلم عاشقانه می خواهد
از آنهایی که وقتی تو را تشنه بودم می نوشتم
خواهشی اجابت ناپذیر
شرحه ای از آن خمر مالیخولیایی
چهره های همه شبیه تو
خلاصه شدن جنس زن در وجود تو
آه نه ؛
در تصویر تو
خرده شیشه های وجود تو بیشتر است تا ؛ زنی
دلم عاشقانه می خواهد
اما همین یکی را هم نمی توانم تا پایان بگویم
بگویم که تو را ...
نه
تو را دیگر نمی خواهم
دلم فقط عاشقانه می خواهد
خواسته ای تسکین ناپذیر
عادتی اجتناب ناپذیر
راست نگفته اند که ترک عادت موجب مرض است
ترک تو موجب مرض بود
و بازگشت تو
دردی بی علاج