ته به ته 

عاشقانه های پیمان مهدوی

Sunday, July 27, 2008


تو بیا تا برقرار دنیا
من و تو به عشق هم ؛ ببازیم

Saturday, July 26, 2008

چه می گوید این خواب


با چادری سیاه
چهره ای جا افتاده
با رفتاری آرام
یادگار عبور از مرز سی سال
بی خیال هر آنچه در خوابم دیدم و شنیدم
تو با آن چادر سیاه
در خواب من چه می کنی ؟
تعجب می کنم
تعجب

Thursday, July 24, 2008

نیستی که نیستی


انگار در این روزهای گرم
باید باز هم از تو بگویم
تویی که یادگار سرمای سپید زمستان های گذشته ای
گذشته ای که خط و نشانی جاودانه بر پیشانی دلهامان کشیده
خط و نشانی که هیچ گرمایی را یارای آب کردنش نیست
برف می خواستی
بیا
من خود برفم
پوستینی بر تن همان آدم برفی
که تو ، خوب می شناسیش
من اما تورا .... نمی دانم که می شناسم یا نه
اما از خاطرم رفتنی نیستی که نیستی

Wednesday, July 23, 2008

. . .


دلم برای
برای تو دلتنگ بودن
تنگ شده