ته به ته 

عاشقانه های پیمان مهدوی

Wednesday, March 19, 2008

داستان ما


داستان ما شاید که تمام داستان زندگی
نه شاید که داستان تمام مردگی
آه ، آری
مردگی سر آخر تمام بی پروایی ها
بی پروایی از نگاههای پچ پچ دور و نزدیکان البته که بیشتر
ایشان که به هنگام نگاهشان
انگار نگاه دیگران را پاک فراموش ، فراموش کرده باشند
چرا نخواستند لحظه ای بیندیشند که آنها هم مثل ما
و یا ما هم مثل آنها آدمیم ، آدم
داستان ما چه شد
داستان زندگی ما
همان که به داستان مردگی تمام ما ختم شد
با یک دنیا حادثه که پس از حادثه ی بازگشت تو دیگر هرگز بازنگشت
نه به سعی ، نه به فراموشی و نه به تازگی
دیگر بازنگشت
تو ، تو بازگشتی
اما آن حادثه ها هرگز
شاید که من تمام آن حادثه بودم
که هیچوقت بازنگشتم
نمی دانم ، آغوش تو آیا باز
تمام آرامش دنیا را در خود برای من دارد یا که نه
سرانگشتان تو را بار دیگر مزه مزه می کنم
وقتی که دستانت را به دستانم می چسبانی
آخ
چرا ، داغ نیست ، چرا
از دیدن هم خوشحال می شویم
بحثی نیست
اما خوشحالی ، این خوشحالی بی روح و توخالی
به پشیزی نمی ارزد
باور کن عزیزکم
خالی آغوش تو
با هزاران آغوش دوباره ات
دیگر پر شدنی نیست که نیست
از وابستگی می هراسم
اما انگار آرامش خالص و بی غش
حتی برای لحظه ای هم
در همین وابستگی
در همین وابستگی لعنتی جای دارد
چرا
نمی توانیم در کنار هم بی هیچ گیر و بستگی ای
لحظه ای آرام باشیم
چرا ، چرا نمی توانیم
وقتی که تو نباشی بی تابی هست
وقتی که تو باشی باز هم هست
انگار بی تابی ، این بی تابی اصیل
می خواهد همیشه و همه جا رخ نما باشد
شاید که این بی تابی از برای زنده ماندن خویش با تمام زندگی و آرام ما سر جنگ دارد
آخر اگر که ما آرام باشیم
از آن آرام های خالص و بی غش
دیگر بی تابی نیست
می میرد ، می میرد ، می میرد
باید بجنگیم آیا
با این همه بی تابی باید که بجنگیم
نه
می دانم که پیروز این نیرد
هرگز ما نبوده و نیستیم
انگار پیروز ابدی این نبرد همیشگی
خود اوست
خود نیرد
آی نبر بی تابی علیه آرامش
و آرامش علیه بی تابی
موضوع اصلی داستان ماست
داستان زندگی ما
داستان مردگی همه ی ما
میان نبردی ابدی