ته به ته 

عاشقانه های پیمان مهدوی

Saturday, January 12, 2008

بي كران بي تو


مسئله، نبودن تو بود
رفته بودي
مدتي شايد نه چندان طولاني در زمان
اما وسيع در بي كران بي تو
بازگشته اي
ساده و معمولي
من اما
انگار هنوز در حال و هواي رفتنت هستم
در رفتنت غرق شده ام
مسئله حل شده است
حرف مي زنيم
و من ديگر ممنوع التماس نيستم
تازه سفارش ام هم كرده اي
به تماس براي ديدار
خيلي خوب است
زيبا و لطيف
اما بدان عزيزكم
وقتي كه چيزي را براي موقعي مي خواهي
وقتي پاشنه ي نيازهايت روي آن چيز گير كرده
و آن چيز از دست گريخته
مي رسي به جايي كه بايد خودت را
با نبودنش عادت بدهي ...
يعني همان غرق شدن در طوفان رفتن تو
آري
غرق شده بودم
مرا از آن ژرفا
به زور تنفس دهان به دهان
در آورده اي
چرا ؟
ميدانم
چون دلت تنگ شده بود
به همين سادگي
اما ياد لحظه هاي دلتنگ من چه ؟
جواب بي تابي هاي خيس من با چه كسي ست ...
جوابي شايد كه نخواهم ...
بازگشتنت به هر دليل
اتفاقي فرخنده است
گرامي ميدارمش
اما من آن شناگر ديروزي نيستم
من مرد طوفان زده ي امروزم
با سري پر از خاطرات ژرف
با يك دنيا تاريكي و سرما
گمشده در بي كران بي تو ...
كه انگار به همين سادگي ها پايان يافتني نيست
...
" چيني شكسته را مدتي ست كه ديگر بند نمي زنند ... به دور مي اندازند "

Monday, January 07, 2008

تو، همیشه رفتنی نیستی


درست وقتی که باید
همانگونه که باید
...
آری
بازگشته ای
سوار بر دانه های سپید و سرد
با صدایی گرم
و خنده های آشنای همیشگی
...
نه
تو، همیشه رفتنی نیستی
همچون خاطرات، جاودانه و همیشگی
.
.
آخ ؛
معجزه ها هنوز هم می بارند
سپید، سپید، سپید .... و گرم