بدون شکر لطفا
رو در روی تو
روی میز کافه
یک فنجان قهوه ؛ بدون شکر لطفا
به حرف آمده ام
حرفهایی که نمی توان گفت
حرفهایی که نمی توان فهماند
حرفهایی که فقط و فقط باید به تو گفت
به تو
چهره ای دل شکسته
پشت هاله ای از دود
دق دلی هایم را فوت کرده ام
با نگاهی خسته و عصبی
سر انگشتانم را به همسایگی فرا خوانده ای
و من اینگونه طفره رفتنت را هیچ نمی پسندم
بی فایده است
آخرین جرعه ی فنجانم را سر می کشم
و تو را با سرانگشتانت تنها می گذارم
1 Comments:
At August 26, 2008 12:13 PM,
The Miner said…
Hey Tahbetah!
Remember those times when we drank non-sugar coffee. I miss them and I miss desert either!
I really wanna drink dark coffee in Garmeh….
Believe me, dude.
Post a Comment
<< Home