علامت ماندگار
در این دنیای بزرگ و بی انتها
من کوچک
درگیر چیزهای کوچک تر از خودم
گیرم که دستی
هرچند هم مرد یا نامرد
بر تنی از جنس حریر
ماسیده باشد
به من چه
حالا که من تو را ندارم
و دست من
هرچند هم مرد
خواب حریر را هم نمی بیند
به من چه
تمام این غصه ها
تمام این دلتنگی ها
تمام این نگرانیها
تمام این لحظه ها
زیر گرد و غبار زمان مدفون می شود
و اما هرگز از یاد نخواهد رفت
رد دستان من روی حریر تن تو
حالا زخمی کهنه است
علامتی ماندگار
روی مسیر خاطرات
گیرم که همین دستان حریر چشیده
توان زدودن بغض همیشگی را نداشته باشد
به من چه
گریه می کنم
می میرم
و از بغض خفه می شوم
به تو چه