ته به ته 

عاشقانه های پیمان مهدوی

Saturday, October 21, 2006

گریزهای دست نیافتنی


کمی بی خیال شو
پاشنه ات را از روی خرخره ی دلتنگی ها بردار
بگذار نفسی تازه کنم
بگذار در میان ماندن و رفتن
همچنان معلق بمانم
شاید که در این بلاتکلیفی هم
آرامشی بتوانم یافت
برخیز و مجالی ده تا بلکه
دمی به دور از خواهش ها، بتوانم
هوای دوست داشتن بی دریغ را
به سینه ام در کشم
و حتی برای لحظه ای هم که شده
رهایی را تجربه کنم
رها، از تمام خواسته ها
از تمام نداشته ها
و داشته های از دست گریخته
در میان تمام گریزهای دست نیافتنی
در میان این همه تشویش
شاید که داشتن یا نداشتن
مسئله ای نباشد
و به آن گفته ی معروف :
حالا دیگر بودن یا نبودن
مسئله است
بی خیال شو
شاید که کار از کار گذشته
کار به بودن یا نیست شدن رسیده
می توانم آیا
باشم و بنشینم به انتظار امید عافیت؟
نمی دانم

Saturday, October 14, 2006

خواهشانه


زین پس به جای واژه ی بد و مزخرف عاشقانه
از واژه ی به جا و چرت و پرت خواهشانه استفاده کنید.
طعم تلخ ناتوانی
کاش می توانستم
یک دل سیر
به تو نگاه کنم
کاش می توانستم
به دور از تمام نگاههایی که زیر چشمی می پایندمان
تو را
آه ، را
یک دل سیر
نگاه کنم
چه می خواستی
با آن نگاههای خیره ات
با نگاههایی که سرشار از خواستن بود
طعم تلخ ناتوانی را بر زبان جاری می سازی
فریاد تمام نگاههای ما
نگاههای دیروز تو و نگاههای همیشگی من
می خواهمت ، می خواهمت بی وقفه است
مشوش مانده ام
در میان نگاهها و گفتار تو
میدانم، خوب میدانم ، که ؛
می خواهی
اما،
نمی توانم ، جواب سئوال من نیست
چه می خواهی
حرف حساب قلب و مغز تو چیست
ای دغدقه ی بی وقفه ی لحظه لحظه ی زندگی
آه
کاش می توانستم
به دور از تمام
نمی توانم ها یا نمی شود ها
یک دل سیر
تو را و فقط تو را
نگاه کنم
بوسه و آغوش
بماند ،
پیشکش محضر نحس زندگی
این زندگی بی هویت بی همه چیز
که نه مردی می شناسد و نه زنی
کاش می توانستم
تو را ...
شکوایه دارم
شکوایه های بسیار
شکوایه نامه ام را
روی طرز نگاه تو
به تمام دنیا میخکوب کرده ام
نه ؛
تو را می خواهم
و در این هیاهوی خواستن ها
و نداشتن ها
دست از سرزنش زندگی بر نخواهم داشت
خواسته ام را طلب می کنم
بگذار دست بی مهر زندگی ،
مرا تا ابد محروم بدارد
من می خواهم