مارمولک
بعضی وقتها
چیزهایی رو می شود
باور کنید
خیلی ساده است
خیلی ساده
همه چیز می تواند در یک لحظه اتفاق بیفتد
مثل اینکه تو به من بگی
« تو یه مارمولکی هستی که! »
حالا چه به شوخی
چه به جدی
بدون در نظر گرفتن این نکته که ؛
در هر شوخی ای بالاخره به اندازه ی یک ارزن هم که شده چیز جدی وجود دارد
من در کف این گفته می مانم
واقعا من یه مارمولکم؟
آه
اگه واقعا مارمولک بازی درآورده باشم، باشه حق با تو
اما من هرگز همچین کاری نخواستم که بکنم
می دانم
می دانم
تنها گناه من دوست داشتن بود
دوست داشتن
بدون تن در دادن به هیچ حصاری
آری
نازنین من
رگ این گردن باریک تر از مو را به این دیوانه بازیها پیوند زده اند
تقصیر ما همین بود
مبهوت و وامانده در نگاه همیشگی چشمان براق
آری نازنین من
هر وقت فهمیدی که ؛
اسب بهتر است یا من
آنوقت است که خواهی فهمید ؛
من مارمولکم یا نه
با تمام این تفاسیر
تنها کلامی که باقی مانده اینست :
مارمولکها هم حق دارند عاشق شوند
چه بخواهی چه نخواهی
شاید
دست تقدیر چنین بود
بی خیال
اصلا این گفته ها چه ربطی به این صفحه دارد
واقعا این هم یک عاشقانه است؟
نکند قرار بر اینست که تو هم
تمام عاشقانه های دنیا را به هم بریزی!