ته به ته 

عاشقانه های پیمان مهدوی

Tuesday, May 31, 2005

مارمولک



بعضی وقتها
چیزهایی رو می شود
باور کنید
خیلی ساده است
خیلی ساده
همه چیز می تواند در یک لحظه اتفاق بیفتد
مثل اینکه تو به من بگی
« تو یه مارمولکی هستی که! »
حالا چه به شوخی
چه به جدی
بدون در نظر گرفتن این نکته که ؛
در هر شوخی ای بالاخره به اندازه ی یک ارزن هم که شده چیز جدی وجود دارد
من در کف این گفته می مانم
واقعا من یه مارمولکم؟

آه
اگه واقعا مارمولک بازی درآورده باشم، باشه حق با تو
اما من هرگز همچین کاری نخواستم که بکنم

می دانم
می دانم
تنها گناه من دوست داشتن بود
دوست داشتن
بدون تن در دادن به هیچ حصاری
آری
نازنین من
رگ این گردن باریک تر از مو را به این دیوانه بازیها پیوند زده اند
تقصیر ما همین بود
مبهوت و وامانده در نگاه همیشگی چشمان براق

آری نازنین من
هر وقت فهمیدی که ؛
اسب بهتر است یا من
آنوقت است که خواهی فهمید ؛
من مارمولکم یا نه
با تمام این تفاسیر
تنها کلامی که باقی مانده اینست :
مارمولکها هم حق دارند عاشق شوند
چه بخواهی چه نخواهی
شاید
دست تقدیر چنین بود
بی خیال
اصلا این گفته ها چه ربطی به این صفحه دارد
واقعا این هم یک عاشقانه است؟
نکند قرار بر اینست که تو هم
تمام عاشقانه های دنیا را به هم بریزی!

Wednesday, May 18, 2005


« من درد محبت را هرگز به تو نسپردم »

من خودم را به درد سپردم
و به محبت
و محبت را به تو
و تو را تا ته سرکشیدم
و مست شدم
و هرگز از این مستی خلاصی نیافتم
و تو را یافتم
و خودم را گم کردم
و هرگز پیدا نشدم
و ما بدون هم نفس می کشیدیم
و من تنهایی درد می کشیدم
و تو تنهایی درد می کشیدی
و من درد تو را می کشیدم
و تو درد که را می کشیدی؟

آری
کشیدیم و کشیدیم
از دو سو با تمام توان
اما
هیچ وقت پاره نشد
پاره نشد
افسوس !

Wednesday, May 11, 2005

عاشقانه می گویم


عصبانی باش
احمق نباش
شرف داشته باش
قدرتمند باش
ار ار نکن
نباش
هه هه هه

Thursday, May 05, 2005

چشمان براق


چشمان همیشگی
چشمان براق
با یک دنیا گفتنی
حرفهای جورواجور
از زندگی

چشمانی
که مرا
به تکرار یک بازی دیرینه فرا می خواند
چرا می گویم تکرار.
یک بازی جدید
اینطور بهتر است

چشم در چشم تو
و گوش سپردن به حرفهایت
و هرازگاهی چیزی گفتن
قدم به قدم با تو
با تو با تو

آهای چشمان براق
مرای یارای گفتن نیست که
دست از سرم بردارید
خودم دست از سرتان
بر نمی دارم
خودم دست از سر خودم بر نمی دارم
خیالتان جمع باشد
تا آخر بازی
می تازم
بازی ای که شایسته ی هیچ
برد و باختی نیست
فقط بازی
خود بازی ست که
آنهم شاید هیچ اهمیتی نداشته باشد

چشمان براق
تل گفتنی هایتان را
روی لحظه لحظه ی احساساتم
جای خواهم داد
چه بخواهید چه نخواهید.