و خدا عشق ...
و خدا عشق را آفرید تا با هر لخظه اش با لحظه لحظه اش انسان را در بند کند
و اما شاید اینگونه باشد که
انسان پا به کره ی خاکی گذارد
حالا با هر علتی که کاری به کارش نداریم
و عاشق شد
عشق ماجرایی ست
که امروز خیلی ها آنرا به مسخره می گیرند
و البته به نوعی حق هم دارند
درباره ی عشق زمینی، می گویم
عشق آدمیزاد به آدمیزاد (در یکی از فیلمهای ایرانی یکی، این حرف را زده بود)
قصه ی سیب و شروع بدبختی ای ابدی
بازی ای به نظر بچه گانه و شوخی مانند که
بعضی وقتها به یک تراژدی کاملا جدی بدل می شود
و این تراژدی می تواند یک عمر زندگی را ...
بعضی وقتها هم، همین تراژدی تبدیل به یک فستیوال جاودانه می شود
( این حرف و اگه به یه نفر بگم می گه:
آگه پول باشه؛ آره! )
اونم واسه خودش یه جورایی حق داره. همه حق دارن.(؟)
به هر حال، یه جای دیگه که الان یادم نمی یاد شنیده بودم:
عشق مثل مخملک می مونه بالاخره به جون هر کسی میفته.
فکر می کنم که راست گفته
مخملک گرفته ها و نگرفته ها؛ خدا شفا بده!
البته معمولا آدمها به روی خودشون نمیارن که مخملک گرفتن
ولی چاره چیه، این شتریه که دم در هر خونه ای می خوابه.
به خاطر همین مخملک لعنتیه که این همه شعر و موسیقی و فیلم و کتاب و
چه می دونم هزار تا از این جور چیزها در مدح، نفی، نهی، تقدیس و یا
مزخرف برشمردن عشق، گفته، نواخته، ساخته و نوشته شده.
اگه بگیم این مخملک واقیعت نداره، بعنی اینکه این همه آدم از روز
آفرینش حواء تا به حالا سر کارن؟
بس دیگه،
فکر می کنم هرچی جمله ی قصار و مثل به ذهنم می رسید گفتم
اصلا انگار این یه بهانه بود که من هر چی از این جمله ها یادم بود براتون بنویسم.
عین عشق که مثل یه بهانه می مونه؛
برای تصنیف یک تراژدی و یا بر پا شدن یک فستیوال ابدی در زندگی.
البته برای برپایی یه فستیوال پول زیادی نیازه اما
برای یه تراژدی یه کله ی داغون کافیه.
حق انتخاب با شما
البته حق انتخاب فقط با پول دارهاست
هه هه، تازه با همین پول می شه خیلی از این تراژدی ها رو ( نه همشو )
به یه فستیوال تماشایی تبدیل کرد.
البته باید .......... اه...... بس دیگه