ته به ته 

عاشقانه های پیمان مهدوی

Thursday, December 30, 2004

و خدا عشق ...


و خدا عشق را آفرید تا با هر لخظه اش با لحظه لحظه اش انسان را در بند کند

و اما شاید اینگونه باشد که
انسان پا به کره ی خاکی گذارد
حالا با هر علتی که کاری به کارش نداریم
و عاشق شد
عشق ماجرایی ست
که امروز خیلی ها آنرا به مسخره می گیرند
و البته به نوعی حق هم دارند
درباره ی عشق زمینی، می گویم
عشق آدمیزاد به آدمیزاد (در یکی از فیلمهای ایرانی یکی، این حرف را زده بود)
قصه ی سیب و شروع بدبختی ای ابدی
بازی ای به نظر بچه گانه و شوخی مانند که
بعضی وقتها به یک تراژدی کاملا جدی بدل می شود
و این تراژدی می تواند یک عمر زندگی را ...
بعضی وقتها هم، همین تراژدی تبدیل به یک فستیوال جاودانه می شود
( این حرف و اگه به یه نفر بگم می گه:
آگه پول باشه؛ آره! )
اونم واسه خودش یه جورایی حق داره. همه حق دارن.(؟)
به هر حال، یه جای دیگه که الان یادم نمی یاد شنیده بودم:
عشق مثل مخملک می مونه بالاخره به جون هر کسی میفته.
فکر می کنم که راست گفته
مخملک گرفته ها و نگرفته ها؛ خدا شفا بده!
البته معمولا آدمها به روی خودشون نمیارن که مخملک گرفتن
ولی چاره چیه، این شتریه که دم در هر خونه ای می خوابه.
به خاطر همین مخملک لعنتیه که این همه شعر و موسیقی و فیلم و کتاب و
چه می دونم هزار تا از این جور چیزها در مدح، نفی، نهی، تقدیس و یا
مزخرف برشمردن عشق، گفته، نواخته، ساخته و نوشته شده.
اگه بگیم این مخملک واقیعت نداره، بعنی اینکه این همه آدم از روز
آفرینش حواء تا به حالا سر کارن؟
بس دیگه،
فکر می کنم هرچی جمله ی قصار و مثل به ذهنم می رسید گفتم
اصلا انگار این یه بهانه بود که من هر چی از این جمله ها یادم بود براتون بنویسم.
عین عشق که مثل یه بهانه می مونه؛
برای تصنیف یک تراژدی و یا بر پا شدن یک فستیوال ابدی در زندگی.
البته برای برپایی یه فستیوال پول زیادی نیازه اما
برای یه تراژدی یه کله ی داغون کافیه.
حق انتخاب با شما
البته حق انتخاب فقط با پول دارهاست
هه هه، تازه با همین پول می شه خیلی از این تراژدی ها رو ( نه همشو )
به یه فستیوال تماشایی تبدیل کرد.
البته باید .......... اه...... بس دیگه

Friday, December 24, 2004

تو را بی تو ...


می گویم تو را

اما نه دیگر برای تو

شاید برای گذاردن مرحمی روی زخمهای کهنه ام

شاید هم برای واردآوردن جراحتی عمیق تر در قلبم

می گویم تو را

نه ا ز برای تو

که از برای خودم

برای دلتنگی های همیشگی ام

برای تصاویری که از تو بر جا مانده

برای حسرتهای میخ شده بر دل

برای طعم تلخ دوست داشتن تو

آری، می گویم تو را

اما نه به تو

تو را جایگاهی در این گفتار نیست

اینجا، در این گستره ی بی انتها
ا
فقط،

منم و من و من

و نه کس دیگری

می گویم تو را

اما سهمی برای تو نمی گذارم

تمام اینها سهم من است

آری

سهم من از تو، گفتن همین عاشقانه هاست

شاید تا ابد

عاشقانه های بی تو

عشق یعنی،

با تو

اصلا یعنی همیشه تو

و نه من

چه مفهومی دارد؛

عاشقانه های بی تو
آه

تو،

تمام عاشقانه های دنیا را به هم ریختی

می فهمی چه می گویم

ها

می فهمی چه می گویم

Friday, December 17, 2004

آرام باش


آرام باش

وسعت ماجرا، هنوز به اندازه ی یک قلقلک است

برای نوشتن عاشقانه هنوز زود است

زمان جاری شدن عاشقانه ها در ذهن

وقتی است که قلقلکها ناگزیر به احساسم چنگ می اندازند

و زمانی که وسعت ماجرا به یک زخم می رسد

من عاشقانه هایم را می نویسم

آیا ساده تر این نیست

که عاشقانه هایم را، به وقت تجربه ی اولین قلقلکها

به تو ، به او یا چه می دانم هرکس دیگری

بگویم

چرا همیشه

عاشقانه هایم را

همچون نمک

روی زخمهای همیشگی ام می پاشم

بی خیال

آرام باش

زخمها از راه می آیند!

Wednesday, December 15, 2004

حضور تو


اندیشه ام پر از حضور توست، هنوز هم

ذهنم پر از تصویر توست، هنوز هم

هوای خیالم طوفانیست

طوفانی که مرا سراسیمه با خود به هر سو که بخواهد می کشاند و

به در و دیوار ویرانه های حسرت و بی تابی می کوباند

از خودم نمی پرسم که چرا همه جا تو هستی

و اسمت همه جا نقش بسته است

روی کارتنی افتاده در گوشه ی خیابان

روی تابلویی که نام خیابان بر آن نوشته شده

روی تابلو های تبلیغاتی

و روی ...

نمی دانم دلم می خواهد ببینمت یا نه

شاید دیگر هیچ فرقی نداشته باشد

ببینمت یا نه

دوستت داشته باشم یا نه

بخواهمت یا نه

تنها چیزی که به جا مانده اینست که

من هنوز اسیر یاد توام

به تو اندیشیدن و تو را در خیال دیدن

برایم عادتیست که ترک آن شاید لحظه ی مرگ باشد

نمی دانم، ذهن مغشوشم دیگر تاب یاریم را ندارد

من به شدت درگیر

حضور تصویر تو در خیالم هستم

Friday, December 10, 2004

چقدر


آه، چقدر می خواهمت

افسوس که تمام لحظه های به تو اندیشیدن

در گورستان خاطرات مدفون می شوند

افسوس که تمام رنگهای رنگین کمان احساسم با گذشتن از تو کمرنگ می شوند

چقدر به تو اندیشیده ام

چقدر در تصویر خیالم به تو نگریسته ام

چه می خواهم؛ آیا فقط تو را

آیا مشکل فقط داشتن توست یا پس از آن مشکلی دیگر

کجاست آن خدای همیشه و همه جا و همه کس که ؛

یک لحظه، فقط یک لحظه، مرا با آن چشمان مرد افکنت

در گوشه ای به دور از هیاهوی خواهش ها تنها بگذارد

لبهایت را به هر که ارزانی میداری بدار

اما بدان ؛

قهوه ای لبهایت را هیچ کس به اندازه ی من نچشیده است

هر چه را که می خواهی از من دریغ کن

من از احساس قهوه ای رنگی که از حسرت یک لحظه با تو بودن

بدان رسیده ام سرمستم

آه، چقدر مستم

آه، چقدر عاشقم

آه، چقدر می خواهمت