ته به ته 

عاشقانه های پیمان مهدوی

Saturday, October 30, 2004

آنچه اتفاق افتاده


نمی خواهم بگویم

ای کاش ندیده بودمت

نه

نمی گویم این را

آنچه را که اتفاق افتاده است می گویم

من تو را دیدم

شنیدم

بوییدم

بوسیدم

فهمیدم

اما نه از نزدیک

از فاصله ای به اندازه ی تمام سنگدلی دنیا

Wednesday, October 27, 2004

آخر قصه


یه وقتی تو قهرمان قصه ها ی یکی دیگه ای
یه وقتی یکی دیگه قهرمان قصه های توئه

فرقی نمی کنه

آخر همه ی این قصه ها
کلاغه به خونش نمی رسه!

Wednesday, October 20, 2004

رویای سپید


چگونه احساسم را روی این کاغذ بیاورم

رهنمونم شو، لحظه ای از قدم زدن دست بردار، صدایم کن

به لب پنجره می آیم و بی تابی هایم را برایت پچ پچ می کنم

صدای قدمهایت را می شنوم، صدایت را هم

غرقه ام، غرقه در یک رویای سپید

نگاهت می کنم، با چه احتیاطی، ناگه نبینیم و نگویی؛ چه بی ظرفیتم

آه، چه شبی؛ باز هم من و بی تابی هایم روی تخت خواب به هم می پیچیم

شب های این چنینی را زیاد تجربه کرده ام، خوب از پسشان بر می آیم

دنبال زندگی خودت باش، قدمهایت را استوارتر کن

من با آن رویای سپید کنار می آیم

سفید و سبز و همه ی رنگهای قشنگ دنیا مال تو

روی آنها جان من هم

Saturday, October 16, 2004

تمام کاغذ ها ی دنیا


نازنین من

امشب هرچقدر از تو می گویم

باز هم سیر نمی شوم

دلم می خواهد فقط از تو بگویم

دلم می خواهد نوشته هایم تمام کاغذهای دنیا را سیاه کند

هیچ میدانی که اگر تمام کاغذهای دنیا را داشته باشم

باز هم برای گفتن از تو کم است

هیچ میدانی

Thursday, October 14, 2004

خیس خیس


باران می بارد

صدایش را می شنوی

باران مرا در رویای تو فرو می برد

یادم می آید که همیشه

در روزهای بارانی

بی چتر می آمدی

و چه دلربا بودی

وقتی که باران گونه هایت را می شست

راستی، چرا سیاهی سرمه ی مژگانت زیر آن باران پاییزی کمرنگ نمی شد

باران می بارید و من خیس خیس

غرق در نگاه چشمان درشتت بودم

چشمانی که خوب می دانم

در انتظار شنیدن کلامی از من بود

اما تمام واژه های من در درون خودم جاری بود

و بیرون فقط صدای باران بود وبس

آه

یادم می آید

آری همان روزها بود

که پیش خودم تو را

دختر بارانی خطاب می کردم

دختر بارانی

باران می بارد

صدایش را می شنوی

Wednesday, October 13, 2004

هوای آزاد


من

هیچ نبودم

تنها عاشق سر به راهی بودم

و با آفتابگردانی که لای انگشتانم گیر افتاده بود

آرام آرام

در کوره راه دوست داشتن گام برمی داشتم

تنها گناه من

در این راه بی انتها

تن در ندادن به حصارها

و تنفس هوای آزاد بود

Wednesday, October 06, 2004

خواستن


خیلی وقت است که دلم می خواهد
بگویم
دوستت دارم
خیلی وقت است که دلم می خواهد
لپانت را لای انگشتانم بگیرم
خیلی وقت است که دلم می خواهد
لبانم را روی برجستگی گونه ات بگذارم
خیلی وقت است که دلم می خواهد
مورمور انگشتانم را بانوک انگشتان تو فروبنشانم
خیلی وقت است که دلم می خواهد
اصلا بی خیال
چه اهمیت دارد که دل من چه می خواهد
مهم اینست که
زندگی چنین نمی خواهد

Saturday, October 02, 2004

حادثه


نیم نگاهی به تو

دیروز نیم نگاهی به تو

امروز صدای تو

فردا نیم نگاهی به تو

و روزهای دیگر نمی دانم چه

خیالی نیست که چه پیش خواهد آمد

فقط نیم نگاهی به تو

و صدای تو

حادثه ی هر روز من باشد کافیست

ملالی از دیگر حوادث نیست

تا تو هستی

دیگر هیچ

Friday, October 01, 2004


سوختم
سوختم در آتشی که هیزمش
از جنس دوست داشتن هایم بود
هنوز هم
عاشقانه
از ژرفای وجودم
در شعله های
دوستت دارم گفتنهای پیاپی
می سوزم